گفتم دولم ميخواي

جهت ورود کلیک فرمایید

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم
گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم
گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم
گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم
گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم..روزگار بی تو بودن
گفت: خدای تو کیست؟
گفتم خالق یکتا
گفت: که را میپرستی؟
گفتم خالق یکتا
گفت: که را اطاعت میکنی؟
گفتم خالق یکتا
گفت: نماز بخوان
گفتم نمیخواهم
گفت: روزه بگیر
گفتم نمیتوانم
گفت: این یک دستور است؟
گفتم مهم نیست
گفت پس چگونه من خدای توام وقتی به تو دستور میدهم ولی انجام نمیدهی؟

"فرشید گشتی"وبلاگ فرشید گشتی
گفت: خدای تو کیست؟
گفتم خالق یکتا
گفت: که را میپرستی؟
گفتم خالق یکتا
گفت: که را اطاعت میکنی؟
گفتم خالق یکتا
گفت: نماز بخوان
گفتم نمیخواهم
گفت: روزه بگیر
گفتم نمیتوانم
گفت: این یک دستور است؟
گفتم مهم نیست
گفت پس چگونه من خدای توام وقتی به تو دستور میدهم ولی انجام نمیدهی؟
 
"فرشید گشتی"وبلاگ فرشید گشتی
نام:بچه بودم پا علم گفتم حسین
مداح:کربلایی جواد مقدم
سبک:شور
مکان:هیئت بین الحرمین تهران/جلسه هفتگی ۹۵/۰۳/۱۹
متن:
بچه بودم پا علم گفتم حُسین
با نوحه محتشم گفتم حُسین
پای علم پا گرفتم و یک روز
پیاده رفتم حرم گفتم حُسین
از روزی که دَم به دَم گفتم حسین
بابام حسین گفت من هَم گفتم حُسین
خدایی که بیکران است وصف تو
هرچی بگویم از تو کم گفتم حُسین
با حِس بگو خالِص بگو نیت کُن و مثل عابس بگو
حُب الحُسین نَجَنَّنی عشق منی عشق منی
خودم میدونم که از
تذکُر:این فایل به صورت تصویری میباشد،در نتیجه از استفاده از پلیر مخصوص و پلیر بالای صفحه منسوخ میباشد و برای اشتراک آن از پلیر زیر ویدئو استفاده کنید
<iframe width="640" height="360" src="http://www.namasha.com/embed/KR9m3xSX" frameborder="0" scrolling="no" allowfullscreen="true" mozallowfullscreen="true" webkitallowfullscreen="true"></iframe>

نام:بچه بودم پا علم گفتم حسین
مداح:کربلایی جواد مقدم
سبک:شور
مکان:هیئت بین الحرمین تهران/جلسه هفتگی ۹۵/۰۳/۱۹
متن:
بچه بودم پا علم گ
یـشـبــــــــــــ بــه ســیـگــــــــار گفتم:
خــــــــوش بـحــالـتـــــــــتو از من خوش بخت تری .گفت: چـــــــــــرا ؟!گفتم: تـــــــو آتش بر سر داریو مــن بــر دلتو باهر پـــــــکــی که بهت میزنند . . .خـــــــــاکــسـتـــر میشیو من با هر خــــــــــــاطـره ای که یـــــاد میارم آتــــیـش میگیرم . . .تو دود میشی و یه بویی ازت تو هــوا میمونهاما من زیر خـــــــــاک میرم و عـطـــرمـم باهام چال میشه !تو تــــــمـوم میشی یه فـیــلـتـــر ا
 
 گفتم خدایا از همه دلگیرم. گفت حتی من!

 گفتم نگران روزیم. گفت آن با من!
گفتم خیلی تنهایم. گفت تنها تر از من؟
گفتم درون قلبم خالیست. گفت پرش کن از عشق من!
گفتم دست نیاز دارم. گفت بگیر دست من!
گفتم از تو خیلی دورم. گفت من از تو نه!
گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟ گفت با یاد من!
گفتم با این همه مشکل چه کنم؟ گفت توکل به من!
گفتم هیچ کسی کنارم نمانده. گفت بجز من!
گفتم خدایا چرااینقدر میگویی من؟ گفت چون من از تو هستم و تو از من!!
  لطفا جهت استفاده از م
سلام من یاشارم من ادم احساسی هستم و عاشق، من دو سال پیش عشقم رو از دست دادم در اثر تصادف تو اتوبوس، یادم میاد کمی دور تر از خونمون یک درختی بزرگ بود که همیشه با عشقم اونجا میرفتم اونجا حتی قول داده بودیم که هم رو ول نکنیم بخاطر همین بعد چند ماه فوت عشقم عادتم شده بود برم کنار اون درخته و گریه کنم و اهنگ غمگین گوش کنم جوری بود که همه ی اهالی محلمون خبر داشتم از حالم ، چون طاقت دوری عشقم رو نداشتم ، یک شب که خونه تنها بودم زیادی دلم پیش عشقم بود دلم
گفتم : «با فرمانده تون کار دارم.» گفت « الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه.» رفتم پشت در اتاقش . در زدم ؛ گفت « کیه ؟» گفتم« مصطفی منم.» گفت « بیا تو.» سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ ، خیس اشک . رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم« چی شده مصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟» دو زانو نشست . سرش را انداخت پایین . زل زد به مهرش . دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد. گفت « یازده تا دوازده هر روز را ف
یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی تلگراممو چک میکردم...
یه پسر۵،۶ساله امد گفت:داداش یه آدامس میخری؟؟
 
گفتم:همرام پول کمه ولی میخوای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم.
گفت باشه نشست...
 
بعد مدتی گفت:داداش داری چیکار میکنی؟
گفتم:تو فضای مجازی میگردم
 
گفت:اون دیگه چیه؟
خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 6 ساله شه.
گفتم:فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتواونجامیسازی..
 
گفت داداش فضای مجازیو دوس دارم منم زی
     گفتم خدایا از همه دلگیرم. گفت حتی من!
 گفتم نگران روزیم. گفت آن با من!
گفتم خیلی تنهایم. گفت تنها تر از من؟
گفتم درون قلبم خالیست. گفت پرش کن از عشق من!
گفتم دست نیاز دارم. گفت بگیر دست من!
گفتم از تو خیلی دورم. گفت من از تو نه!
گفتم آخر چگونه آرام گیرم؟ گفت با یاد من!
گفتم با این همه مشکل چه کنم؟ گفت توکل به من!
گفتم هیچ کسی کنارم نمانده. گفت بجز من!
گفتم خدایا چرااینقدر میگویی من؟ گفت چون من از تو هستم و تو از من!!
  لطفا جهت استفا
سلام اسمم بیخیال قصه رو بچسب باو ببخشید اینجوری میحرفم ههههه من دوستی دارم به اسم هادی این هادی هیچ وقت مادرش رو به ما نشون نمیداد از اینجا فهمیدم که خواستم نذری ببرم بهش گفتم میتونم با مادرت حرف بزنم فردا سفره داریم تو خونه ، گفت بهش میگم ممنون، بعد از چند وقت بهش گفتم میزاری بیام خونتون باهم درس کار کنیم گفت مادرم خستشه نمیزاره،  که تا شب یلدا رسید من رفتم دم در خونه هادی در زدم گفتم بیا بریم تو محله کمی بازی کنیم تا شب یلدا شروع شه گفت نم
تا تهش بخون خداییش قشنگه.
 
توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم 
طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدم 
همین که توی دلم خواندم سه عمودی
 
یکی گفت بلند بگو
 
گفتم یک کلمه سه حرفیه 
 
ازهمه چیز برتر است
 
حاجی گفت: پول
 
تازه عروس مجلس گفت: عشق
 
شوهرش گفت: یار
 
کودک دبستانی گفت: علم
حاجی پشت سرهم گفت : پول، اگه نمیشه طلا، سکه 
 
گفتم: حاجی اینها نمیشه 
 
گفت: پس بنویس مال
گفتم: بازم نمیشه 
گفت: جاه
 
خسته شد
امروز یه راننده رو دیدم که پشت ماشین زده بود «بین خطوط برانیم» و بعدش تولید یکسال اشغال تهران رو از پنجره پرت کرد بیرون 
 
 
 
 
 
‏به یه گرگ گفتم راسته که تو شبا با یه چشم باز میخوابی گفت آره گفتم خیلی عجیبه،گفت اینکه با یه چشم باز میخوابم؟گفتم نه اینکه داری جوابمو میدی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
‏اگه دوست دخترتون تهدیدتون کرد رگشو میزنه و خودشو میکشه اصلا نترسیدموجودی که 7تا10روز هرماه خون ریزی داره ونم
امدیم نبودید یکی از فرماندهان جنگ میگفت: خدا رحمت کند حاج عبدالله ضابط را. برایم تعریف می کرد: خیلی دلم میخواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم،جور کنید تا ما سید مرتضی را ببینیم. خلاصه نشد. بالاخره آقای سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمونها پر کشید.تا اینکه یک وقتی آمدیم در منطقۀ جنگی با کاروانهای راهیان نور. شب در آنجا ماندیم. در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم میخواست تا
دخترک به پیرمرد گفت دهاتی!!!پیرمرد گفت:بلهدخترک با تمسخر خندید و گفت صدایت نکردم به تو گفتم دهاتیپیرمرد با تعجب گفت:خب من دهاتیم و تو گفتی دهاتی یعنی اینکه مرا صدا زدیدخترک با لحنی تند گفت:دیوانه من به تو گفتم دهاتی چرا نمیفهمی تو دهاتی هستی من الان دارم تو را فحش می دهمپیرمرد گفت:دخترم مثل اینکه حالت خوش نیست من دهاتیم مگر دهاتی فحش هست؟؟!بیا برویم خانه ما کمی آب و نان بخور شاید حالت خوب شود.و دخترک مات و مبهوت مانده بود...نتیجه گیری:سه نقطه...#
دخترک به پیرمرد گفت دهاتی!!!پیرمرد گفت:بلهدخترک با تمسخر خندید و گفت صدایت نکردم به تو گفتم دهاتیپیرمرد با تعجب گفت:خب من دهاتیم و تو گفتی دهاتی یعنی اینکه مرا صدا زدیدخترک با لحنی تند گفت:دیوانه من به تو گفتم دهاتی چرا نمیفهمی تو دهاتی هستی من الان دارم تو را فحش می دهمپیرمرد گفت:دخترم مثل اینکه حالت خوش نیست من دهاتیم مگر دهاتی فحش هست؟؟!بیا برویم خانه ما کمی آب و نان بخور شاید حالت خوب شود.و دخترک مات و مبهوت مانده بود...نتیجه گیری:سه نقطه...#
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام وسرد گفت:که در طالع شما...قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه هاآخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیااینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جداانگار بی امان به سرم ضربه میزدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟گفتم درست نیست، از اول نگاه کن 
فریاد زد:بفهم رها کرده او ت
سلام.امیررضا هستم.این داستان بر میگرده به دو سال پیش .رفته بودیم به یکی از روستاهای کرمانشاه خونه ی عمم اونجا بود.دو روز اونجا بودیم.پسر عمم بم گفت:بیا بریم پشت کوه هندونه بیاریم.منم گفتم بریم خوش میگذره.یه دو سه کیلومتر پشت خونه ی عمم یه قبرستون بود.تا اونجا رفتیم.یادم افتاد گوشیمو همراهم نیاوردم به نیما گفتم:من برم گوشیمو بیارم بیام.شبم بود نمیدونستم چطور جرأت این کارو داشتم.در سرد خونه ی قبرستون قفل آویز بود.منم رفتم گوشمو آوردم.فلششو روش
وقتی لبانم برای گفتن اولین کلمه به لرزه در آمدند از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را صدا کردم و گفتم :خدایا من بنده تو ام شریعت من مشیت پنهان توست و مادامی که رندگی دارم از تو فرمان میبرم
اما خداوند پاسخم نداد و مانند گردبادی سهمگین از کنارم گذشت و از دیده پنهان شد .
هزار سال بعد بازهم از کوه مقدس بالا رفتم و خطاب به خدا گفتم :ای خالق من ، من سرشته ی دست تو ام مرا از گل زمین آفریدی و با دمی از روح والای خود به من جان دادی پس من سراپا به تو مدیونم .
اما خدا
 گفت: رئیس کمیسیون اصل 90 مجلس اعلام کرده است که تعداد 950 نفر از مدیران دولتی، حقوق‌های نجومی می‌گیرند.گفتم: ولی فقط چند نفر از آنها استعفاء داده‌اند و معاون وزیر اقتصاد اعلام کرده است که دیگر هیچ تغییر و برکناری نخواهیم داشت.گفت: پس تکلیف چند صد مدیر نجومی دیگر چه می‌شود؟!  این چند نفر هم که فقط استعفاء داده‌اند و حال آن که باید پول‌ها را برگردانند و محاکمه و مجازات هم بشوند!گفتم: چی بگم؟...گفت: هم خورده‌اند، هم برده‌اند و
ما تو روستای بهرباد در گلستان زندگی میکنیم، باغمون بزرگه یک شب من خواستم برم بیرون تو باغ با دوستم کامی ، اون شب اون پیش ما بود، کامی بهم گفت اینجا جن من نداره بریم ببینیم حال کنیم من یک داستانی رو تعریف کردم براش، ولی برای پدرم اتفاق افتاده، دوستم شوق زده شد تا کل باغ رو بگردیم منم قبول کردم ساعت دقیقا نه شب بود، دوستم چوب برداشت هی میزد به درختا و صدا در میورد، من داشتم اطرافم رو نگاه میکردم و جلو میرفتم متوجه شدم کامی ایستاده داره جایی رو ن
میشه گفت تا دوسال پیش من اعتقادی ب جن و روح نداشتم . دختر عمه من از زمانی ک خونشون هفت تپه بود جن میدید یعنی خونشون جن داشت .من به شنیدن داستانای ترسناک علاقه داشتم ولی اعتقاد نداشتم.خلاصه اینا دیگه میان اهواز و دخترعمه من همچنان یه سایه سیاه بلند رو میدید.وسایلش گم میشدیا پاشو میگرفتن ول میکردن یا یهو توصورتش میومدن.یه شب من رفتم خونه عمم شب موندم منو دختر عمم تا 3 صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم .ک من دستشویی داشتم و رفتم بیرون دختر عمم میگفت اگه
تو عروسی بودیم ، گفتم اه اه چقدر اون دختره بد می رقصه ، کوتاهم نمیاد یه بند وسطه!!!
سلام میعاد هستم راستش من بخاطر یک سری مشکل بازداشت شدم تو زندانی بازداشت شدم که کسی توش نبود فقط من تنها با یک نگهبان شب اول بود منم تو فکر خانوادم، افسر نگهبان رو صدا زد برای پرونده ی کس دیگه ای، جایی که من بودم تاریک بود و جلو تر از در زندان یک توری بود با سوراخ های نه چندان بزرگ، تو فکر بودم که نگاه اطراف کردم دیدم یک ادمی پشت توری ایستاده و نگاهم میکنه لباساشم مثل سربازا نبود لباس گشاد تیره رنگی داشت نگاهم میکرد مشخص بود تو تاریکی خواستم بپ
سلام من امیرحسینم از شیراز این داستان مال 1 هفته پیشه که تازه مدارس تعطیل شده بود و من و پسر داییم که 17 سالشه(مجید) با دو تا از دوست دخترامون(الناز و رویا) رفتیم قلات ویلامون طرفای ساعت 9 بود که تصمیم گرفتیم برگردیم،از در ورودی تا خود ساختمان ویلا یه مقدار راه هست وقتی رسیدیم به ماشین یهو الناز گفت که گوشیش رو تو ویلا جا گذاشته و میترسه تنها بره برای همین منم باهاش رفتم بهش گفتم من دم در ساختمان میمونم تا اون بیاد یه چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته
سلام عشقم
دیروزا تو خندوانه فاطمه گودرزی و بچه هاشو نشون میداد یه لحضه پیش خودم گفتم وای خدا اینجا چقد خوشبختن خوشبحالشون اما الان که فک میکنم من که از زندگی بقیه خبرندارم یعنی انشاالله خوشبحت باشن ولی خب از تی وی تشیخص داد..
خداجونم من نمیخوام هیچی نمیخوام نه پول میحوام نه ثروت خوشبختی هم یعنی تورو داشتن پس کمگم کن یاد بگیر عاشق تو بودنو 
یه ثانیه ته دلم گفتم اگه فلانی با اون وضع توپش با اون اخلاق خوبش اگه با هزار و یک امتیاز خوبش بیاد خاس
ند چه گفتم جز عشق
من چه کردم جز عشق
احساس می کنم سربارم
سربار تو  و غربت لحظه های روزگار
باید دل به دوران تبعید خود بدهم
وقتی تو که میگفتی فقط از من هستی
مرا غریب نهادی باید بروم
تا تو و همه خوشبخت باشند
تمام آثار من را امحا کن
حالا که انقدر از من سیری
ترزوی خوبی و‌سلامتی و پاکی و خوشبختی توست
 
گل یاس سفید
سلام نهیم هستم از مازندران ما برای تعطیلات عید رفتیم روستای اجدادیمون، باغ ما هیچی نداره همش خشکیده خخخخخخخخ بخاطر همین اون تعطیلات تصمیم گرفتیم باغ رو اماده کنیم ،من و برادرم رفتیم نهال خریدیم و کمی دونه و کود خریدیم، بعد راهیه باغمون شدیم، دقیقا ظهر رسیدیم به روستامون، من ببخشینا سریع دویدم تو باغ شوهر عمم کمی میوه خوردم خخخخخخ خیلی خوشمزه بود جاتون پر بود والا، ما اماده بودیم و خسته نبودیم منو داداشم و خواهرم که عاشق کاشتن بود به کمک ه
سلام من حامد هستم درست یادمه عید امسال قرار بود بریم سر قبر پدربزرگم برای اینکه کل فامیل پدربزرگو دوست داریم احترامشو خیلی داریم، برای همین هر ماه یا هرسال میریم سر قبرش فاتحه میخونیم، امسال بخاطر این که عده ای نیومدن دیر شد شب رسیدیم به بهشت زهرا، ساعت تقریبا هفت شب بود تاریک بود چون تعدادمون زیاد بود نمیترسیدم، بعد فاتحه خوندن من گلاب به روتون دستشوییم گرفت به دختر خالم گفتم که بیاد دنبالم چون پسر خاله هام نبودن، تو راه دختر خالم به طرف س

7

دیشب خواب دیدم خواب بد دیدم البته یادم نیست دقیقا چه خوابی بود؟!
اون چند روزی که تو هتل بودیم یه شب هرچی به بقیه گفتم بابا من از تاریکی میترسم هیشکی محل نداد..همه چراغارو خاموش کردن گرفتن خوابیدن..
من نصف شب خواب دیدم بابام داره جلو چشام جون میده..ازخواب پریدم یه عالمه گریه کردم ...تاخوابم برد دوباره..
صبح که بهشون گفتم خواب بد دیدم دلشون برام سوخت..Hezarosisadonavadopanj
وبلاگ جوانان دلسوز جهرم از خاطره ای زیبا می نویسد:
بسم رب الشهدا . . .
 
 یا الله . . .
 داستان خر شهدا
حال احوال ما این روزا خییلی باحال شده هر شب تا صبح میریم سر کار بعدش سحری میزنیم و میریم مسجد نماز امروز تا قبل اینکه این پست رو بزارم داشتم یکمی از خدا شکایت می کردم گفتم خدا تو که میدونی من اگه کار خیر یا چیزی انجام ندم انگار مریضم چرا این ماه مبارکت که مهمونت هستیم برامون حلش نمی کنی یک کار قشنگ انجام بدیم خلاصه همین طور داشتم با خودم و خ
 
باسلام. جریانی رو که میخوام بگم برمیگرده به چند سال پیش که برای یکی از فامیلامون اتفاق افتاد. عروس عمم خانومی بود که زیاد به اعتقادات شرعی اهمیت نمیداد. با پسر عمم زندگی خیلی خوبی داشتن تا اینکه یروز عروس عمم تو خونه تنها بوده که بقیه جریانو از زبون خودش میگم. میگه:بعد از ظهر یکم خوابیدم. بعد از نیم ساعت بلند شدم و به طور وحشتناکی سرم درد میکرد. رفتم اشپزخونه یه قرص سر درد خوردم ولی وقتی برگشتم یه مرد قد کوتاه نشسته رو اپن اشپزخونه. میگه اص
دیروز خیلی وقت نشد‌ چیزی بنویسم... همچین حالم نداشتم برا نوشتن... کلی متن و نوشته خورد به پستم، خیلی قشنگ بودن بعضیاشون... حالا بعدا میذارمشون...
داشتم به یه چیزی فک میکردم که خیلی ذهنمو مشغول کرد... این کسی که کمکش میکردم تو رابطش، به یه نقطه ای رسید که منم رسیده بودم... ولی این واکنشش و برداشتش کاملا با من متفاوت بود...
دختره برمیگرده بهش میگه که میخواد بره با یکی دیگه دوس شه و... و به پسره میگه بلاکش کنه و براش ارزوی خوشبختی میکنه!!! حالا کاری به دخ
سلام...
اینم قسمت جدید بعد کلی تاخیر ولی اگه وقت بشه قسمت بعدی هم امروز می ذارم....
یکم رمانه طولانیه تا الان 103 صفحه شده....
شخصیت های دختر هم 7 نفر شده دیگه شخصیت به هیچ وجه قبول نمی کنم...
اسماشون هم:کاناده_آتسوکو_آیاکو_یوکاری_یونا_یویون_روشنا(اگه تونستی لطفا یه اسم انیمه ای بذار چون رمان انیمه ایه)دیگه خیلی زیادن برا همین دیگه شخصیت نمی پذیرم اگه کسی بوده که قبلا بهش گفتم که توی رمان میارمش(آخه یه حسی بهم می گه به یکی گفتم ولی یادم نمیاد)حتما بهم
سلام اسم من ارشه و اشپز هستم من توی رستورانی کار میکنم رستوران بزرگی در تهران، یک شب کار زیاد تو اشپز خونه بود باید شب اونجا میموندم بخاطر همین شب اونجا خوابیدم ساعت دوازده که رستوران تعطیل شد رفتم که تو اتاق کوچیکی که تو پشت اشپزخانه بود دراز کشیدم رو تخت، در حال چرت زدن بودم که صدای زنگ موبایلم که برای بیدار شدنم ساعت دو شب کوک کرده بودم رو شنیدم، بلند شدم برای پوست کندن پیاز چون سفارش داشتیم قرار بود همکارم کامران هم بیاد ولی به علت خوابال

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها